تبليغاتX
داستان دوستان

داستان دوستان

روزی بهلول به شتاب تمام راه می رفت . پرسیدند:بااین شتاب کجامیر وی ؟گفت:میروم تا ازدعوای دونفرجلوگیری کنم. گفتند : کدام دونفر؟گفت:خودم وآن کسی که دارددنبال من میدود .

.....................................................................................................

عده ای ازمردم به دعای باران رفتند وهمه اطفال مکتبها راباخودبردند.بهلول گفت:که این اطفال را کجامی برید؟گفتند:تادعاکنند که ایشان بی گناهانندودعای بی گناهان مستجاب است.بهلول گفت:اگردعای ایشان مستجاب شدی ،یک مکتبدار درهمه عالم زنده نماندی.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 14:51 توسط رجا’ مسرت |

شخصی درنزدخلیفه هارون الرشیدمدعی شدکه علم نجوم می داند

بهلول حضور داشت

.پرسید:آیا می دانی درهمسایگی ات که نشسته است؟

مدعی گفت:نمی دانم. بهلول گفت:توکه همسایه ات را نمی شناسی

چگونه ازستاره های آسمان خبر می دهی؟

 ============

 مردی زشت وبداخلاق ازبهلول سوال نمودکه خیلی میل دارم

که شیطان را ببینم.

بهلول گفت:اگردرخانه آیینه نداری به آب زلال نگاه کن

شیطان راخواهی دید.

 ================

ازبهلول پرسیدند:وقت طعام خوردن کی است؟

گفت:غنی راوقتی که گرسنه شود وفقیرراوقتی که بیابد.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 23:25 توسط رجا’ مسرت |

                                                    معلم

 

کنون سرباز قرآنی معلم             محصل جسم وتو جانی معلم

محصل چون قمرمحتاج نوراست        تویی خورشیدنورانی معلم

تویی آن باغبان با فضیلت                که گل ها را نگهبانی معلم

زدی پا در رکاب علم و تقوا                که اکنون همچو لقمانی معلم

برای انقلاب اوج نهضت                شدی تبعید و زندانی معلم

کنون سرباز قرآنی معلم                   محصل جسم و تو جانی معلم

محصل چون قمر محتاج نور است            تویی خورشید نورانی معلم

تویی آن باغبان با فضیلت                که گل ها را نگهبانی معلم

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390 15:12 توسط رجا’ مسرت |

سيزون بوتازه بايراموز مبارک
آيوز ، ايلوز ، هفتوز ، گونوز مبارک

 

بو تکه اويون ائدر
قوردونان قول بويون ائدر
يئغار ايرانئن دويوسون
چه پيشينين تويون ائدر

بو تکه آختاتکه
بويونوندا وار نوختا تکه
گاه قول اولار ساتئلار
گاهدا چئخار تاختاتکه

جناب جبرئيل نامه گتوردي
گتور جگين پيمبره يتوردي
مبارک قوللارين گويه گوتوردي
سيزون بوتازه بايراموز مبارک
آيوز ، ايلوز ، هفتوز ، گونوز مبارک


اميرالمومنين تخته چخاجاق
يزيدون بوينونا نوخدا وراجاق
شيرين شربت سو يرينه آخاجاق
سيزون بوتازه بايراموز مبارک
آيوز ، ايلوز ، هفتوز ، گونوز مبارک


بيزيم يرده يومورتاني يويارلار
انوني دونوب يددي رنگه بويارلار
يددي سينده تحويل اوسته قويارلار
سيزون بوتازه بايراموز مبارک
آيوز ، ايلوز ، هفتوز گونوز مبارک

بيزيم يرده قوهون قارپوز اکرلر
اوني تامام شهرلره توکرلر
تزه ايلين چوخ حسرتين چکرلر
سيزون بوتازه بايراموز مبارک
آيوز ، ايلوز ، هفتوز ، گونوز مبارک

تکم گئتدي مرنده
تاماشادي گلنده
کول تکمون باشينا
قايناناسي بيلنده

آي تکمين کندي وار
کمندي وار کندي وار
هر قاپودا اويناسا
بير نلبکي قندي وار

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389 15:6 توسط رجا’ مسرت |

رحلت جان گداز پیامبر عظیم و بزرگوار اسلام ونیز شهادت حضرت امام حسن(ع)وحضرت امام رضا (ع) رابه عموم مسلمانان وشیعیانو نونهالان و جوانان تسلیّت عرض می کنم.

مدیر وبلاگ : رجاء مسرت

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم بهمن 1389 23:14 توسط رجا’ مسرت |

روزي پير مردي چند تكّه چوب نازك را در دست گرفت . سپس فرزندان خود

را صدا كرد و هر يك از چوب ها را به يكي از آن ها داد و از آن ها خواست

چوب هارا بشكنند .فرزندان تك تك چوب ها را به آساني شكستند .بعد پيرمرد

چند تكّه چوب را در كنار هم قرار داد وآن ها را به هم بست واز فرزندانش

خواست تا آن چوب هارا بشکنند ولی هیچ کدام نتوانستند آن تکه چوبها را

بشکنند . پیرمرد گفت : فرزندانم ، می خواهم بگویم همانطور که دیدید 

 وقتی متحد شوید ومثل یک مشت باشید شکستنتان مشکل میشودو

یقین بدانید که  بدون وحدت هیچ کاری انجام نمی گیرد .

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمن 1389 19:47 توسط رجا’ مسرت |

در گذر گاه زمان
در گذر گاه زمان
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشقها می میرند
رنگها رنگ دگر می گیرند
وفقط خاطره هاست
که چه شیرین وچه تلخ
دست ناخورده به جا میماند

روحش شاد

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389 17:40 توسط رجا’ مسرت |

  علي آ ن شير خدا   شاه عرب

الفتي داشته با اين دل شب

شب ز اسرار علي اگاه است

دل شب محرم سر الله است

فجرتاسينه ي آفاق شكافت

چشم بيدار علي خفته نيافت

ناشناسي كه به تاريكي شب

مي ببرد شام يتيمان عرب

عشق بازي كه هم آغوش خطر

خفت در خوابگه پيغمبر

آن دم صبح قيامت تأثير

حلقه در شد از او دامن گير

دست دردامن مولا زد در

كه علي بگذر و از مانگذر

شال ميبست و ندايي مبهم

كه كمربند شهادت محكم

شبروان مست ولاي توعلي

جان عالم به فداي تو علي

 

             ( استاد شهريار )

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389 17:31 توسط رجا’ مسرت |

 

برای خواندن اینجاکلیک کنید

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389 21:59 توسط رجا’ مسرت |

 

روزي يک مرد ثروتمند،پسر بچه ي کوچکش را به يک ده برد

 تا به او نشان دهد مردمي که در آنجا زندگي مي کنند،چقدر

 فقير هستند.آن دو يک شبانه روز در خانه ي محقر يک روستايي

مهمان بودند.در راه بازگشت و در پايان سفر،

مرد از پسرش پرسيد:((نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟))

پسر پاسخ داد::((عالي بود پدر!))

پدر پرسيد::((آيا به زندگي آنها توجه کردي؟))

پسر پاسخ داد:((بله پدر!)) 

 پدر پرسيد:((چه چيزي از اين سفر يادگرفتي؟))

پسر کمي انديشيد و بعد به آرامي گفت:((فهميدم که ما در

خانه يک سگ داريم و آنها چهار تا.

ما در حياطمان يک فواره داريم و آنها رودخانه اي دارند

که نهايت ندارد.

ما در حياطمان فانوسهاي تزئيني داريم و آنها

 ستارگان را دارند.

حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود،

اما باغ آنها بي انتهاست!))

باشنيدن حرفهاي پسر،زبان مرد بند آمده بود.

پسر بچه اضافه کرد :

((متشکرم پدر،تو به من نشان دادي که ما چقدر فقير هستيم!))

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388 23:14 توسط رجا’ مسرت |

X

رجا’ مسرت هستم از تبریز .علاقه مند به داستانهای کوتاه و شیرین و مفید از هرکجای این کره خاکی ...


Home
.Bahar 20.
Email

profile
Archives

دی 1390

آذر 1390

اردیبهشت 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
آبان 1389
مرداد 1389
دی 1388
آذر 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387




Links

جديدترين خدمات وبلاگ نويسان
گروه هنري رجا (احمد مسرت )
سراج
دبستان ميثاق
سرسطر (داود خدايي )
ماه ومه (طه مسرت )
يه بنده خدا ( هادي مقني عباسي )
عصر بخير بچه ها (حسين اكبري )
پويا كهن پور
رامين رياضي ( تيارت)
مدرسه راهنمایی یادگار امام
سیری در بوستان (مامان)
Online Games
قالب های فوق جدید


LinkDump

كد جديد جاوا
آرشیو پیوندهای روزانه



آمار سايت


تعداد بازديدها:



 فال حافظ - فروشگاه اينترنتي - قالب وبلاگ